«قلم زنده»
سرانجام، يك روز، سرعت كلمات نويسنده بر صفحة كاغذ به تدريج كند وكندتر شد. مثل قلبي كه چند ساعت پيش سكتة خفيف كرده باشد. در يك لحظه ناگهان قلم از نوشتن ايستاد.
نويسنده قلم را تكان داد تا جوهر به ذغال برسد. اما حتي هيچ حرف كمرنگي بر صفحه نوشته نشد.
با خودگفت: واقعا!… خودنويس هم خودنويسهاي قديم!
بعد قلم را غلاف كرد و درجيب گذاشت و خودكاري درآورد و مشغول نوشتن شد. اما دو سه كلمه بعد، خودكار هم با كمال تعجب، از نوشتن ايستاد!
بداقبالياش گل كرده بود. چراكه با شوق و ذوق، دفتر و قلمش را همراه آورده بود تا در هواي آزاد پارك داستانش را بنويسد.
عصر، در خانه، همان ذوق نوشتن او را پشت رايانهاش نشاند. اما هرچه انگشتهايش را بر كليدها فشرد، هيچ حرفي بر صفحة نشانگر نوشته نميشود. مدتي اتصالات موش و صفحة كليدها را وارسي كرد. دوباره چند كلمه نوشت. اما هيچ چيزي بر صفحه نقش نبست!
ـ كامبيز! … بيا!… خودكارت مينويسد؟
ـ بله!
خودكار پسرش را گرفت و روي كاغذ كشيد. خطوطي بركاغذ رسم شد. بعد دفترش را باز كرد تا دنبالة داستان را بنويسد. ابتدا خوشحال شد كه دو سه كلمه نوشته شد. اما با تعجب بسيار ديد بجاي آنچه او مينويسد، كلمات ديگري بر صفحه نقش ميبندد. به آنچه نوشته شده بود نگاه كرد. بر برگه نوشته شده بود: «… رفتهام!… حس… ميگريزم.… ميگريزم….»
نويسنده باز شروع كرد به نوشتن اما خودكار ديگر هيچ ننوشت.
ـ كامبيز!… بيا… روي اين كاغذ چيزي بنويس!
كامبيز نوشت: ـ اين خودكار كامبيز است اين يك خودكار بسيار روان است!
***
روز بعد نويسنده درخانة يكي از نويسندگان شهر بود؛ و آن استاد، نوشتههاي همان قصة ناتمام او را ميخواند.
نويسنده پرسيد: اينها را از روي چه ميخوانيد؟
ـ از روي نوشتة شما! چيزهاي جالبي هم نوشتهايد!
نويسنده به صفحة كاغذ كه در دست دوستش بود نگاه كرد. چيزي جز همان نيم صفحة ابتداي داستان بر صفحه نبود. اما دوستش همچنان ميخواند!.
پرسيد: از روي چه ميخوانيد؟!
ـ دوست من! چرا نميبيني! اينجا خودت با قلمت نوشته اي!
ـ من! اينها را من نوشتهام!
ـ نميدانم! ولي هر كه نوشته است از اين قلم شما روي كاغذ آمده. گوش كن! از زبان قلم هم نوشتهاي. يا خود قلم شايد مهار را از كفت گرفته. خيلي هم دردآور نوشته است. گوش كن! نوشته است:
« مردهام… مردهاي… مرده است.… من مرده م. تو آقاي نويسنده! تو هم مردهاي… سالهاست… سالها…. پشيمانم از اين كه همين چند سال را هم ادامه دادم. خونم را هدر دادي! براي هيچ و پوچ… بيجان بودي… بيجان مينوشتي.… هيچ روحي نداشتي اما مينوشتي… مرا به زور روي صفحه ميكشيدي… مداحي ميكردي… براي پول… براي شهرت… براي هر چيزي… بي آن كه حقيقتي درآن باشد نوشتي…نوشتم… چه دير… چه دير تصميم گرفتم خود را از بين ببرم.… حالا ميفهمم كه از همان روز كه حس كردم مردهاي بايد ميايستادم. احساس كردم دارم از تو ميگريزم. … ميگريزم…. اما تو باز مرا به چنگ آوردي… بالاخره تصميم گرفتم كورت كنم… اما تو مدتها بود كه بيچشم مينوشتي. … بيقلب مينوشتي… بيخون مينوشتي.… حتي آنچه نوشته بودم نميخواندي… مدتهاست آن حقايق را كه من از خودم مينوشتم، چيز ديگري ميخواندي… حالا بدان!… من فقط يك چيز مينويسم.… من مرده ام… من از تو ميگريزم… تو هم مردهاي… بهتر است بروي دنبال يك كار ديگر… يا زنده شوي! خودت را زنده كني! شايد من هم زنده شوم….»